والقـــلم

قسم به قلم و آنچه می‌نویسد...

۷ مطلب با موضوع «دل نوشته های من» ثبت شده است

دردی به نام «عشق»

دردی به نام «عشق»

دردی به نام عشق

آدم است دیگر... حال و روزش هر دقیقه به یک شکل است

مثلا روزهایی هست که حال دل ناخوش باشد و دل برای درمانش، قلم به دست گرفتن و نوشتن را تجویز کند اما وقتی بخواهی بنویسی آنقدر حرف داشته باشی که ندانی از کجا شروع کنی!

هرچه که باشد من این را لمس کرده ام که نوشتن از دردها بهترین مسکن دردهاست...

 

گفتم درد...

آن‌ها که چشیده‌اند می‌دانند چه می‌گویم... عشق یک صفحه دو روست. یک روی آن دلدادگی و روی دیگرش نفرت است...

شاید تعجب کنید اما واقعیت است، روی دیگر عشق نفرت است.

بعضی عاشق‌ها از اینکه شیفته‌ی کسی یا چیزی شده اند خوشحال نیستند. عاشق‌هایی می‌دانند وجودشان را صرف چیزی می‌کنند که سرانجامش در دست دیگریست، سرخورده می‌شوند... دلداده معشوقشان هستند ولی از خودشان متنفرند که حس پاکشان را صرف یک وجود بی‌فایده می‌کنند. حرف‌های کلیشه‌ای عاشقانه را کنار بگذاریم. حقیقت این است که برخی دردها از آنجا شروع می‌شوند که آدم عاشق می‌شود.

 

.بد بین نیستم. فقط یقین دارم که اکثر معشوقه های ما (چه از نوع انسان و چه حتی اشیائی که خودمان را خرج آن می‌کنیم) حتی ارزش دوست داشتن ما را هم ندارند

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
والقلم...
روز فرشتگان مبارک

روز فرشتگان مبارک

مادران بهشتیقطعه شهدای گمنام

راست است که می‌گویند از دامن زن، مرد به معراج می‌رود... سری که بهگلزار بزنی، دریای مادران و همسرانی را پیش رویت میبینی که از دامان پاکشان عطر معراج به مشام می‌رسد...


عید میلاد #مادر هستی بر همه مادران و همسران آسمانی مبارک❤🌷
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
والقلم...
نگهبان دلت باش!

نگهبان دلت باش!

دل حرم خداست
تا حالا دیدید آدمایی رو که به یه کسی یا یه چیزی به شدت وابسته میشن و تو رگی بهش عشق می‌ورزن، ولی بعد یه مدت یهو ورق بر می‌گرده؟ به خودشون میان و یهو می‌بینن ای دریغ! همه زندگیشون رو روی آب بنا کردن... دیدید این آدما رو؟! شاید اصلا خودتون هم جزو این دسته از آدما باشید...


تو زندگی چیز‌هایی وجود دارند که وارد زندگیت می‌شن تا آرامشو ازت بگیرند، تا حال بدو با گوشت و استخونت حس کنی میان که از بود و نبودشون نا آروم شی... خلاصه هستن که نباشی...


اما مقصر این نا آرومی اول از همه خودمونیم! چرا؟! چون چوب حراج به دلمون زدیم و گذاشتیم هر چیز بی ارزشی واردش بشه... چون نگهبان دلمون نیستیم... چون یادمون میره که: «القَلبُ حرَمُ اللهِ، فَلا تُسکِن حَرَمَ اللهِ غَیرَ اللهِ؛ دل، حرم خداست. پس در حرم خدا غیر خدا را ساکن مکن.»1 


سوال: یعنی کلا عاشق نشم؟!

جواب: چرا! عاشق چیزی یا کسی باش که عاشق خداست، کسی که بوی خدا میده... نه فقط در ظاهر، در عمل...

کسی که نشونه‌هایی از خدا تو وجودش باشه؛ هرگز نا آرومت نمی‌کنه...


اما حواست به دلت باشه... ساده بگم: نگهبان دلت باش!



1- امام صادق علیه السلام، جامع الأخبار، ص185
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
والقلم...
چه فرقی می‌کند!؟

چه فرقی می‌کند!؟

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
والقلم...
هرزه کیست؟! هرزگی چیست؟!

هرزه کیست؟! هرزگی چیست؟!

هرزه کسی است که برای چراندن دل بی قلاده اش حاضر است بر روی هر دل دیگری پا بگذارد، هرزه کسی است که جز به تمنیات دل پر هوسش به چیز دیگری بها نمی‌دهد.

هرزگی آن است که دیگران جز وسیله‌ای برای آسایش زندگی ما، اعتبار دیگری برایمان نداشته باشند.

موجود هرزه، که حیف است نام انسان یا حیوان بر آن گذاشت، خرش که از پل گذشت میرود پی شخص دیگری برای لذت بردن از استفاده از او... این موجودات هرگز از هرزگی سیرنمی‌شوند.

مراقب موجودات هرزه باشید! هرزه ها به هیچ وجه تعهدی به کسی ندارند!

هرزه است دیگر...

شاید شما؛ بازهم... شاید در پی نیازی دوباره... وقتی دیگر...

#هرزه_نباشیم

این متن هیچ اشاره صرفی به هرزگی جنسی ندارد. هرزه بودن همیشه شامل مسائل جنسی و امثالش نیست. :)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
والقلم...
دانشجو یا...؟

دانشجو یا...؟

شاید آخرین پست قبل از دوران امتحانات!

آهای کسایی که دانشجو هستید! سلام! یه سوال؛ آیا واقعا فکر کردید چی‌شد دانشجو شدید؟! چی‌شد عنوان دانشجو اومد کنار اسمتون اصن؟! خودتون هدفی داشتید از ورودتون به دانشگاه؟!

آقا پسری به اسم غلام رو در نظر بگیرید! غلام بعد از گذران دوران متوسطه اول و بعد از پاس کردن یسری کتاب و درس وقتش می‌شه که رشته درسیشو برای ادامه راه انتخاب کنه. اولا این آقا غلام اگه پدر و مادر تحصیل کرده ای نداشته باشه، یا سطح اطلاع پدر و مادرش جوری نباشه که بتونن به پسر گلشون کمک کنن و کسی هم نباشه پسرشونو روشن کنه، به خودی خود هیچ علم و اطلاع و دانشی از مسیر پیش روش نداره! این قسمت خیلی‌ها نگاه میکنن ببینن مردم چی میگن! نه اینکه چی براشون واقعا بهتره! برای همین هم غلامِ قصه‌ی ما بعد از اینکه وارد دبیرستان یا متوسطه دوم شد تازه میفهمه رشته x که انتخاب کرده چه رشته ای بوده! اینجای قضیه اون‌هایی که بی اطلاع وارد رشته شدن اگه پسر و دختر خوب و باهوشی باشن، به خودشون میان و احساس خطر میکنند! یا به این نتیجه می‌رسن باید تغییر رشته بدن یا نه... کاری نداریم! اما گروه دیگه که کم هم نیستند هم‌چنان بی خبر از همه جا ادامه میدن، درسارو پاس میکنند هرطور شده تا اینکه زمان رستاخیز کنکور فرا میرسه!

و اما کنکور

«کنکور و ما ادراک ما کنکور!» پدیده ای که برای داوطلبایی که از پشت پردش خبر ندارند شبیه یه مسیر دوراهی می‌مونه؛ مسیری که یک طرفش میره به بهشت خیالی دانشگاه!! و طرف دیگه اون به سمت پشت کنکور (گذشته از سرزنش در بعضی خانواده ها شاید بدون دغدغه دیگه ای برای دختر خانوما ولی ترس از نزدیک شدن به خدمت سربازی برای آقا پسرا) ختم میشه!

همین جا یه عده رنگ میبازن! اکثر افراد سعیشون بر اینه غائله همین جا ختم شه و هرطور شده، هر رشته ای شده، هردانشگاهی شده قبول شن. که نکنه زبونم لال زبونم لال مورد عتاب و سرزنش قرار بگیرن یا احیانا دیگه کنکور تموم شه بی دانشگاه بمونن!

خلاصه! خیل زیادی هرطور شده خودشون رو تو دانشگاه جا می‌کنن با خیال این که همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و رفت! دریغ از این‌که تازه اول ماجراست... 

حالا آقا غلام ما وارد دانشگاه شده و رشته «بوق شناسی» «دانشگاه فشاپویه» داره تحصیل می‌کنه! اینجاست که چند تا حالت براش احتمالا پیش میاد:

حالت اول (حالت بسیار تخیلی و آرمانی): غلام درساشو با عشق و علاقه میخونه و فارغ التحصیل میشه و میره پی خدمت به کشور و مملکتش!

حالت دوم: یه کم که می‌گذره تازه غلام به خودش میاد که ای دریغ! کجا اومدم! چی دارم میخونم! من اصلا علاقه ای به بوق و این دستگاها ندارم! گذشته از این! مگه یه بوق شناس چه افق روشنی پیش روش داره! و... که خود اینجا چندین حالت براش ممکنه پیش بیاد که پایانشو باز میذارم خودتون تصمیم بگیرید!

حالت سوم: غلام که هم‌چنان خوابه میخونه و میخونه و فارغ التحصیل میشه! اما بالاخره وقتی از خواب ناز بیدار می‌شه که میبینه مدرکش فقط به درد این میخوره که باهاش خودشو باد بزنه!

اما نیمه پر لیوان

منفی نگری و منفی بافی بسیار بسیار کار بدیه! لذا نیمه پر لیوان رو هم میبینیم. این وسط هم در بین عده زیادی از دختر و پسرای دانشجو، آدمایی بودن و هستن که از اول با چشم باز وارد مسیر درس و دانشگاه شدن. دانشجو شدن که «دانش جو» باشن! امثال بزرگانی مثل احمدی روشن ها و رضایی نژاد ها و... . مردونه و با هدف وارد مسیر شدند و با چشم باز حرکت کردند و با فضل خدا هم به کشورشون کمک کردند و هم به آخرت خودشون.

شاید درد دلی با هم مسیرهای خودم

اینارو گفتم... اما من و شما کدوم سمت داستانیم!؟ دوستانی که با علم و علاقه و چشم باز به دانشگاه اومدین! دست مریزاد! امیدوارم و از خدا میخوام تا تهش با قدرت ادامه بدید، برای امثال منی که اسم دانشجو رومونه اما از دانشجو بودن چیزی بجز پاس کردن برای رسیدن به مدرک رو بلد نیستیم هم دعا کنید!

دوستان، عزیزان، پسرا، دخترا!

درسته! خیلی کم کاری‌ها شده برای اینکه بهتر مسیر رو انتخاب کنیم، قطعا خیلی مشکلات در نظام آموزشی بوده و هست...اما واقع بین باشیم! اول و وسط و آخرش خودمون باید باغچه خودمونو بیل بزنیم، کسی نمیتونه مارو تو انتخابمون وادار کنه! اما ما همیشه سعی کردیم تصمیم گیری های اشتباهمونو بندازیم گردن این و اون! تا اینجای کار اگه استقلالی تو تصمیم گیری نداشتیم از اینجا به بعد که داریم بیاید و تکلیف خودمون رو روشن کنیم! بیاید و تصمیم بگیریم اون‌جایی قرار بگیریم که باید باشیم. اگر قرار هست صندلی ای از ظرفیت دانشگاه رو پر کنیم، اگه قراره اسم دانشجو رو به یدک بکشیم، به این اسم و عنوان خیانت نکنیم!

خلاصه بگم؛ مثل غلام نباشیم! :)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
والقلم...

حکایت زندگی | قسمت اول

حکایت زندگی


داشتم به این فکر میکردم که زندگی کردن ما شبیه به چیه. خب؛ البته به نتیجه ای نرسیدم! ترجیح دادم تو همون مرحله بمونم. اما من یکم قضیه رو براتون باز میکنم، شاید شما به نتیجه رسیدید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
والقلم...