والقـــلم

قسم به قلم و آنچه می‌نویسد...

۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

چَکُّش نباشیم!

چَکُّش نباشیم!

چکش نباشیم

بعضیا یه ویژگی دارن که وقتی از اعماق وجودشون به چیزی باور پیدا می‌کنند، این حس بهشون دست میده که باید همه به باورهای من ایمان بیارن! این ویژگی منحصر به قشر خاصی از مردم نیست؛ چه روشنفکرا چه مذهبیا این جنبه تو شخصیتشون دیده شده. چه اونجایی که یک آدم روشنفکر بقیه رو اُمّل خطاب میکنه و چه اونجایی که یه مذهبی نمی‌تونه دنیای یه نفر غیر خودشو تصور کنه!

این ویژگی کسالت بار، تا زمانی که درونی باشه و توی ارتباطات سهمی نداشته باشه، چندان مهم نیست. اما مشکل از جایی شروع میشه که این خصلت موجب میشه که یک سری تغییراتی در رفتار آدما بوجود میاره.


مثلا وقتی یه آدم مذهبی این خصلت تو وجودش جوونه میزنه چه اتفاقی میوفته؟!

‌‎

یه نفر به اسم «برادر غلام» رو در نظر بگیرید. برادر غلام یه آدم علیه السلامه که اتفاقا این علیه السلام بودن خیلی تو وجنات و ظاهرش نمایانه. برادر غلام یک سری صفر و یک هایی توی ذهنش داره که بر حسب اون آدما رو میسنجه و باهاشون برخورد میکنه. در واقع برای برادر غلام آدما کلا دو دسته‌ان: یا با ذهنیاتش منطبقن یا ذهنیت دیگه ای دارن. برادر غلام با دسته اول ان شاءالله تعالی مشکلی نداره! اما دسته دوم براش کسایی هستند که غلام ترجیح میده کلا نباشند که نخواد بهشون فکر کنه و بخواد باهاشون روبرو بشه! نمیخوام کارایی که برادر غلام در برخورد با این دسته انجام میده رو شرح بدم، چون همه «غلام» های نوعی خودشون میدونن از چی حرف میزنم! 

اما حرفی که با برادر غلام ها دارم

اخوی، برادر، داداش، مومن، حاجی! عقاید خوبِ تو وقتی قشنگ هستن که بتونی با وجود اون‌ها گرهی از زندگی مردم باز کنی، بتونی کنار مردم دیگه زندگی کنی، بتونی مردم رو بفهمی... اصلا اگه معتقدی چیزایی که باور داری درسته، هنر اینه که با اخلاقت اون خوبیارو ترویج کنی. عقیده ای که مثل پتک رو سر دیگران فرود بیاد دردی رو درمون نمیکنه و نتیجه ای نداره جز اینکه باعث بشه یه عده بهت بگن منزوی!

پس لطفا چَکُّش نباشیم!

روی کلام صرفا با مذهبیا نیست. روشنفکرها هم دقیقا همین برخورد رو دارند. :)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
والقلم...
دردی به نام «عشق»

دردی به نام «عشق»

دردی به نام عشق

آدم است دیگر... حال و روزش هر دقیقه به یک شکل است

مثلا روزهایی هست که حال دل ناخوش باشد و دل برای درمانش، قلم به دست گرفتن و نوشتن را تجویز کند اما وقتی بخواهی بنویسی آنقدر حرف داشته باشی که ندانی از کجا شروع کنی!

هرچه که باشد من این را لمس کرده ام که نوشتن از دردها بهترین مسکن دردهاست...

 

گفتم درد...

آن‌ها که چشیده‌اند می‌دانند چه می‌گویم... عشق یک صفحه دو روست. یک روی آن دلدادگی و روی دیگرش نفرت است...

شاید تعجب کنید اما واقعیت است، روی دیگر عشق نفرت است.

بعضی عاشق‌ها از اینکه شیفته‌ی کسی یا چیزی شده اند خوشحال نیستند. عاشق‌هایی می‌دانند وجودشان را صرف چیزی می‌کنند که سرانجامش در دست دیگریست، سرخورده می‌شوند... دلداده معشوقشان هستند ولی از خودشان متنفرند که حس پاکشان را صرف یک وجود بی‌فایده می‌کنند. حرف‌های کلیشه‌ای عاشقانه را کنار بگذاریم. حقیقت این است که برخی دردها از آنجا شروع می‌شوند که آدم عاشق می‌شود.

 

.بد بین نیستم. فقط یقین دارم که اکثر معشوقه های ما (چه از نوع انسان و چه حتی اشیائی که خودمان را خرج آن می‌کنیم) حتی ارزش دوست داشتن ما را هم ندارند

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
والقلم...