دردی به نام عشق

آدم است دیگر... حال و روزش هر دقیقه به یک شکل است

مثلا روزهایی هست که حال دل ناخوش باشد و دل برای درمانش، قلم به دست گرفتن و نوشتن را تجویز کند اما وقتی بخواهی بنویسی آنقدر حرف داشته باشی که ندانی از کجا شروع کنی!

هرچه که باشد من این را لمس کرده ام که نوشتن از دردها بهترین مسکن دردهاست...

 

گفتم درد...

آن‌ها که چشیده‌اند می‌دانند چه می‌گویم... عشق یک صفحه دو روست. یک روی آن دلدادگی و روی دیگرش نفرت است...

شاید تعجب کنید اما واقعیت است، روی دیگر عشق نفرت است.

بعضی عاشق‌ها از اینکه شیفته‌ی کسی یا چیزی شده اند خوشحال نیستند. عاشق‌هایی می‌دانند وجودشان را صرف چیزی می‌کنند که سرانجامش در دست دیگریست، سرخورده می‌شوند... دلداده معشوقشان هستند ولی از خودشان متنفرند که حس پاکشان را صرف یک وجود بی‌فایده می‌کنند. حرف‌های کلیشه‌ای عاشقانه را کنار بگذاریم. حقیقت این است که برخی دردها از آنجا شروع می‌شوند که آدم عاشق می‌شود.

 

.بد بین نیستم. فقط یقین دارم که اکثر معشوقه های ما (چه از نوع انسان و چه حتی اشیائی که خودمان را خرج آن می‌کنیم) حتی ارزش دوست داشتن ما را هم ندارند